شمارهٔ ۹۶
چو چشم مست بدان زلف تابدار آیداسیر بند کمندت به اختیار آید
دلی که در شکن زلف بیقرار افتادعجب بود که دگر با سر قرار آید
نظر جدا نکند از کمان ابرویتاگر ز چشم تو صد تیر بر شکار آید
میان چشم جهانبین خود کنم جایشاگر ز کوی تو گردی بدین دیار آید
روم به کوی تو پنهان و غیرتم باشدبر آن سگی که در آن منزل آشکار آید
برای مهره مقصود پیش چندین خصمکه راست زهره که اندر دهان مار آید؟
فتاد کشتی ما در میان غرقابیکه راضیم که یکی تخته با کنار آید
کشم ملامت عشقت به رسم سربازانبه راه عشق سلامت کجا به کار آید؟
تو را ندید ملامتگرم وگر بیندز گفتههای خود انصاف شرمسار آید
هزار سال به آب حیات و خاک بهشتبپرورند مگر زین گلی به بار آید
چو بلبلان به زمستان همام خاموش استدر انتظار مگر بوی نوبهار آید