گنج

شمارهٔ ۹۵

رویت به از آن آمد انصاف که می‌بایدبا روی تو در عالم گر گل نبود شاید
با ما نفسی بنشین کان روی نکو دیدنهم چشم کند روشن هم عمر بیفزاید
گر هر سر موی از من صاحب‌نظری باشدنظارهٔ رویت را چشمی دگرم باید
در زلف تو آویزم وز بند تو نگریزمزنجیر گر این باشد دیوانه بیاساید
دیدار چو بنمودی دل‌ها همه بربودیکو آینه تا دل را از دست تو برباید؟
زنهار غنیمت دان دوران لطافت راکاین عهد گل خندان بسیار نمی‌پاید
روزی دو درین منزل از بهر توام خوش‌دلبی صحبت منظوران دنیا به چه کار آید
از خاک درت گردی در چشم همام افشانتا مردمک چشمش یک لحظه بیاساید