گنج

شمارهٔ ۹۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اید۹ بیت
دلم ز عهدۀ عشقت برون نمی‌آیدبه جای هر سر مویی مرا دلی باید
بهای هر سر مویت نهاده‌ام جانیزهی معامله گر دیگری نیفزاید
مدد ز بوی تو یابد هوای فصل بهارکه چون بهشت چمن را به گل بیاراید
شهید تیغ تو جان‌ها به زندگان بخشدگدای کوی تو بر خسروان ببخشاید
به خسته‌ای که رساند نسیم بوی خوشتاگر در آتش سوزان بود بیاساید
روان شود ز لبم چشمه‌های آب حیاتچو نام دوست مرا بر سر زبان آید
هزار بار بشستم دهن به مشک و گلابهنوز نام تو بردن مرا نمی‌شاید
نظر به روی تو کردن مسلم است آن راکه دیده را به جمالی دگر نیالاید
زهی خجسته صباحی که وقت بیداریهمام روی تو بیند چو دیده بگشاید