شمارهٔ ۹۰
بوسهای را گر به جان شاید خریدجان بباید داد روز من یزید
یافتن معشوق را چون ممکن استاز وصال امید نتوانم برید
پای اگر عاجز شود نتوان نشستگه به پهلو گه به سر خواهم دوید
تا نفس آید نشاید دم زدنتا رگی جنبد نشاید آرمید
عاشقان کعبه را در بادیهای بسا زحمت که میباید کشید
ساروان را گو سرود آغاز کنتا در اشتر غیرتی آید پدید
باز ای مطرب حدیث خوش بسازخرقه برکن از تن پیر و مرید
ساقیا می ده که مشتاقان هنوزمیزنند از تشنگی هل من مزید
از شراب جان مستانت همامجرعهای میخواست خود بویی شنید