شمارهٔ ۹۱
اگر نگار من از رخ نقاب بگشایدبه حسن خویش جهان سر به سر بیاراید
جمال خود به نقاب از نظر همیپوشدبه سمع او برسانید، کاین نمیباید
از آفریدن شاهد غرض همین بودهستکه از مشاهده صاحب دلی بیآساید
به آستین و به دامان شکر کشند آنجاکه پسته را به سخن یا به خنده بگشاید
لبش به خون دلم تشنه است و من خشنوداز آن که خون منش در نظر همیآید
ولی گر آب حیات است خون من به مثلدریغ باشد کاو لب بدان بیالاید