شمارهٔ ۸۷
بر سر کوی تو سرها میرودجان فدای روی زیبا میرود
نیست کویت منزل تر دامنانهر که عیار است آنجا میرود
چون تو پا از خانه بیرون مینهیدر میان شهر غوغا میرود
هر که رویت دید یا بویت شنیدهمچو مستان بیسر و پا میرود
تا نیاید گوهر وصلت به دستآب چشمم همچو دریا میرود
ز آتش هجران او هر صبحدمدرد دلها تا ثریا میرود
مردم آسوده کی دارد خبرز آنچه بر بیمار شبها میرود
ما نه مرد چشم و ابروی توییمچون درافتادیم بر ما میرود
هست مهمان لبت جان همامخوش همیدارش که فردا میرود