شمارهٔ ۷۶
قومی که ره به منزل خوبان همیبرنداقبال مایهایست که ایشان همیبرند
جان میبرند تحفه به نزدیک یار خویشخرما به بصره، زیره به کرمان همیبرند
جان را در آن دیار چه قیمت بود ولیسهل است چون به پیش کریمان همیبرند
دل برگرفتهاند از این خاکدان چو خضرتا ره به سوی چشمهٔ حیوان همیبرند
خود را نگاه دار ز دیوان راهزنکانگشتری ز دست سلیمان همیبرند
مغرور علم و طاعت و تقوی خود مشوکانجا از این متاع فراوان همیبرند
چوگان و دست و پنجه مردان بهانهایستاین گوی را به بخت ز میدان همیبرند
هان ای همام بنده مردان عشق شوکایشان رهی به مجلس سلطان همیبرند