گنج

شمارهٔ ۷۵

به کوی دوست که وهم و خیال ره نبرندمجال کی بود آنجا که عاشقان گذرند
ندیده دیدۀ کس حسن بی‌نهایت اوز فرق تا به قدم گر چه عارفان نظرند
چو هست آینه روی دوست حسن صوربرای عکس در آیینه‌ها همی‌نگرند
خیال بین که ز جانان وصال می‌جویندخبر دهید به یاران که جمله بی‌خبرند
اگر شمال و صبا را روانه گردانمبه آن دیار ره دور او به سر نبرند
بخوان همام دو بیت از حدیث خوش نفسیکه عاشقان سخنش را حیات جان شمرند
گروه عشق کز اثبات محو در سفرندبه شهر نام و نشان می‌رسند می‌گذرند
چو مرغ و ماهی کاندر هوا و آب روندنشان پی نگذارند از آن که بی‌اثرند