شمارهٔ ۶۹
عاقلان از غافلان اسرار خود پوشیدهاندآب حیوان در میان تیرگی نوشیدهاند
رنگ حرص وشهوت از آیینه دل بردهاندتا در آن آیینه عکس روی دلبر دیدهاند
جان خود در زلف کافرکیش جانان بستهاندکافری بگزیده وز اسلام بر گردیدهاند
در خرابات محبت جان گروگان کردهاندتا ز معشوق سقیهم یک قدح بخریدهاند
با وصال خوب روی خویش در پیوستهاندز آفرینش فارغ از کون و مکان ببریدهاند
تا نبیند چشم ایشان روی هر نامحرمیخویش را چون گنج در ویرانهها پوشیدهاند
با گدایی کرده نسبت خویشتن را چون کلیمرفته در زیر گلیمی سلطنت ورزیدهاند
رستهاند از عالم صورتپرستی روز و شبچون همام اندر ره معنی به جان کوشیدهاند