شمارهٔ ۶۱
اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشدزهی مقبل که من باشم زهی دولت که این باشد
نباید این چنین ماهی برون از هیچ خرگاهینظیرش گر همیخواهی مگر در حور عین باشد
میان ظلمت مویش به زیر پرتو رویشگهی عقلم شود کافر گهی بر راه دین باشد
به شمع آسمان حاجت نباشد بعد از این ما راچنین تابنده خورشیدی چو بر روی زمین باشد
چو بخرامد نگارینم نفیر از خلق برخیزدنپندارم که طوبی را شمایل این چنین باشد
لب شیرین میگونش خرد را مست گردانداز آن می کاب حیوانش غلام کمترین باشد
حدیثش دوست میدارم اگر خود هست نفرینمکه دشنام از لب شیرین به جای آفرین باشد
همام آن دم که میگوید حدیث زلف و خالش رانفسها کز دهان او برآید عنبرین باشد