شمارهٔ ۶۰
چو رخسارت گل رنگین نباشدشکر چون لعل تو شیرین نباشد
بدیدم عارض و روی تو گفتمبدین خوبی گل و نسرین نباشد
نهان داری میان لعل پروینبه لعل اندر نهان پروین نباشد
وفا میکن به رغم خوب رویانکه خوبان را وفا آیین نباشد
مکن جور و جفا بر ما از این بیشجفا بر عاشقان چندین نباشد
اگر چه عاشقان بسیار داریولی چون من یکی مسکین نباشد
مرا ای خسرو خوبان چو فرهادنصیبی زان لب شیرین نباشد
سری را کآستانت گشت بالیندگر او را سر بالین نباشد
مرا روزی به دست آید شب وصلولیکن چون شب دوشین نباشد
کسی کاو جز به وصلت شادمان نیستچرا در هجر تو غمگین نباشد
همام اندر غزل دُر میچکاندز تو باری کم از تحسین نباشد