گنج

شمارهٔ ۵۹

جان را به جای زلفت جای دگر نباشدزین منزل خوش او را عزم سفر نباشد
جانا دلم ربودی گویی خبر ندارمدر زلف خود طلب کن زانجا به در نباشد
رویی و صد لطافت چشمی و جمله آفتزین خوبتر نیاید زان نیک‌تر نباشد
در زیر خرمن گل داری شکرستانیدر هیچ بوستانی گل با شکر نباشد
نقشت همی‌پرستم گو سر برو ز دستمسودای خوب رویان بی‌دردسر نباشد
جایی که تیرباران آید ز غمزۀ توجز جان نازنینان آنجا سپر نباشد
عاشق چنان به بویت از دور مست گرددکاو را اگر بگیری در بر خبر نباشد
هر عاشقی که چشمش روی تو دیده باشدگر بنگرد به غیری صاحب‌نظر نباشد
در جان همام دارد امّید روز وصلتای وای بر امیدش آن روز اگر نباشد