شمارهٔ ۵۸
دردمندان را ز بوی دوست درمان میرسدمژدۀ فرزند پیش پیر کنعان میرسد
یوسف کنعانی از زندان همییابد خلاصخاتم دولت به انگشت سلیمان میرسد
خضر را نور الهی رهنمایی میکندکز میان تیرگی بر آب حیوان میرسد
امن و راحت در میان ملک پیدا میشودسایهٔ کیخسرو فرخ به ایران میرسد
چشم روشن میشود چون صبح دولت میدمداین شب تاریک ظلمانی به پایان میرسد
میدرفشد ابر و میگوید زمین مرده راتازه و سیراب خواهی شد که باران میرسد
بلبلان را باد نوروزی بشارت میدهدکز ره یک ساله گل سوی گلستان میرسد
میرساند عاشقان را باد پیغامی ز دوستوه که زان همدم چه راحتها به ایشان میرسد
همچو سلطانِ نبوّت را ز انفاس اویسجان ما را راحتی از بوی جانان میرسد
این نسیم خوش نفس و آسایش جان هماماز غبار منزل او عنبرافشان میرسد