شمارهٔ ۴۴
فتنه از بالای تو بالا گرفتشهر از آن رفتار خوش غوغا گرفت
صانع از روی تو شمعی برفروختآتشی زان شمع در دلها گرفت
زلف مشکین تو بر هم زد صبامغز ما از بوی آن سودا گرفت
چشم نابینا ز عکس روی توحکم چشم روشن بینا گرفت
چون سماع عشق او آغاز شدگرمی آن بیشتر در ما گرفت
تا همام از عشق او شد باخبرترک شمع گنبد خضرا گرفت