شمارهٔ ۴۳
از سوز دل مات همانا خبری نیستکاین ناله شبهای مرا خود سحری نیست
هستند تو را عاشق بسیار ولیکندلسوخته در عشق تو چون من دگری نیست
از بهر دوای دل پر درد ضعیفمشیرینتر از آن لب به جهان گلشکری نیست
تا چشم خوش شوخ توام در نظر آمداز چشم تو مقصود مرا جز نظری نیست
ای بیسببی رفته به خشم از من مسکینباز آی که در تن ز حیاتم اثری نیست
گویند رفیقان که برو یار دگر گیرمشکل همه این است که چون او دگری نیست
خون شد جگر خسته همام از غم عشقتو اکنون به غذا خوردن او جز جگری نیست