گنج

شمارهٔ ۴۰

مرا تویی ز جهان آرزوی جان ای دوستحیات بهر تو خواهم در این جهان ای دوست
میان حلقه زلفت چو مرغ جان بنشستندید خوشتر از آن دام آشیان ای دوست
چه جای جان و دل ما که دلبران جهانشدند بر سر زلف تو جان فشان ای دوست
اگر کنند به روی تو نسبتی گل راز شوق باز شود غنچه را دهان ای دوست
به گل طراوت روی تو را نبخشودندوگرچه داشت بسی سر بر آسمان ای دوست
چگونه مهر تو ورزیم با چنان روییکه آفتاب چو ما هست مهربان ای دوست
میان جان همام است گنج اسرارتمجال نیست کسی را در آن میان ای دوست