شمارهٔ ۳۹
بیا بیا که ز هجر آمدم به جان ای دوستبیا که سیر شدم بی تو از جهان ای دوست
به کام دشمنم از آرزوی دیدارتمباش بیخبر از حال دوستان ای دوست
چو نفخ صور دهد جان به مرده عاشق رانسیم زلف تو بخشد هزار جان ای دوست
خیال بود مرا کز تو بر توان گشتنبیازمودم و دیدم نمیتوان ای دوست
اگر به حسن تو باشند شاهدان بهشتخوشا تفرج خوبان در آن جهان ای دوست
وگر به جان و جهان صحبتت شود حاصلهنوز وصل تو باشد به رایگان ای دوست
چو زیر خاک شوم با خیال رخسارتز خاک دیده من روید ارغوان ای دوست
از عاشق تو که دارد امید هشیاریکه شد به بوی تو سر مست جاودان ای دوست
از عکس روی تو روی زمین شود روشنشبی که ماه نتابد ز آسمان ای دوست
گهی ز شوق تو خورشید آشکار شودگهی ز شرم تو زیر زمین نهان ای دوست
به جای هر سر مویی مرا زبانی نیستکه تا ز زلف تو مویی کنم بیان ای دوست
همام نام تو بسیار میبرد چه کندازین سخن نگزیرد دمی زبان ای دوست