شمارهٔ ۴۱
تورا چیزی ورای حسن و آن هستنپندارم نظیرت در جهان هست
از آن دادن نشان، کار زبان نیستولی در گفت و گویم تا زبان هست
نخواهم سر مگر بر آستانتسرم را عشقِ بالینی چنان هست
زهی دولت که دارد مرغ جانمکه از زلف تو او را آشیان هست
هوای عالم علوی نداردکه جایی خوشترش اینجا از آن هست
میان جان و از من برکناریاز اینجا ماجرایی در میان هست
زمین را در میان حسن رویتشرف بر آسمان تا آسمان هست
دهانت آب حیوان آفریدندنصیبی جان ما را زان دهان هست
همام خوش نفس را هم از آنجاستکه آب زندگانی در بیان هست