شمارهٔ ۳۶
شب دراز که مانند زلف یار من استچو زلف یار به دست است، کار کار من است
ز روزگار همین یک دم است حاصل منکه کارساز دلم یارِ سازگار من است
نخواهم آخرِ این شب ولی چه شاید کردکه کارها همه بیرون ز اختیار من است
چو صبح پردهدری میکند شکایتهاهمیکنم بر آن کس که غمگسار من است
میان فصل زمستان تو چون بهار منیمیان خانه گلستان و لالهزار من است
به هیچ رنگ ز دستش نمیتوانم دادضرورت است که نقش خوشش به کار من است