گنج

شمارهٔ ۳۵

چشم مستانه تو آفت هشیاران استفتنه و عربده او همه با یاران است
سر بوسیدن پای تو نه تنها ماراستاین خیالی‌ست که اندر سر بسیاران است
عارضت هست بسی تازه‌تر از گل‌برگیکه بر او آمده در وقت سحر باران است
در شکن‌های سر زلف تو گردد دل منوین چنین شب‌رویی در شیوهٔ عیاران است
گر ز حال شب ما بی‌خبری معذوریخفته را کی خبر از حالت بیماران است
هر که بر کوی تو بگذشت چنان پنداردکه مگر بر گذرش رسته عطاران است
عجب از خواب تو می‌دارم شب تا به سحربر سر کوی تو فریاد گرفتاران است
گر گنه می‌شمری بندگی و مهر همامکرم شاه نه از بهر گنه‌کاران است