شمارهٔ ۳۲
در شهر بگویید چه فریاد و فغان استآن سرو مگر باز به بازار روان است
قومی بدویدند به نظاره رویشوان را که قدم سست شد از پی نگران است
در هر قدمش از همه فریاد برآمدآهسته که بر ره دل صاحبنظران است
از شاهد اگر میل به آن است شما رااین است جمالی که سراسر همه آن است
لبها به امیدند که یک بار ببوسندخاکی که بر او از قدم دوست نشان است
ای دیده در آن شکل و شمایل نظری کنگر زان که تو را آرزوی دیدن جان است
رویی و در او چشم جهانی متحیرزلفی که پریشانی احوال جهان است
چون جان همام است در آن دام گرفتارگر خاطر پیر است و گر طبع جوان است