شمارهٔ ۳۳
وداع چون تو نگاری نه کار آسان استهلاک عاشق مسکین فراق جانان است
نگر مفارقت جان ز تن چگونه بودبه جان دوست که هجران هزار چندان است
ز وصل خود نفسی پیش از آن که دور شوماگر به جان بفروشی هنوز ارزان است
مجال دیدن رویت نماند چشمم راکه شکل مردمکش زیر اشک پنهان است
بگو که تا نشود کاروان روان امروزکه ز آب دیده اصحاب روز باران است
هنوز سرو روانم ز چشم ناشده دوردل از تصور دوری چو بید لرزان است
بدان امید که بوسند نعل یکرانتنهاده بر سر راه تو روی یاران است
ز هر طرف که نظر میکنم برابر توهزار سینه نالان و چشم گریان است
نظر به جانب زلف تو میکنم او نیزبرای خاطر این خستگان پریشان است
ز هم بریدن یاران به تیغ ناکامیچو هست عادت گردون مرا چه تاوان است
تو میروی و همام از پی تو مینگردز دل بریده امید و حدیث در جان است