شمارهٔ ۲۰۸
بشنو ز نی سماعی به زبان بیزبانیشده بیحروف گویا همه صوت او معانی
بگشای سمع جان را چو گشادنی زبان راکه حدیث سر شنیدن نه به گوش سر توانی
ز نی است مستی ما نه ز می بزن زمانیکه حریف خوش نفس به ز شراب ارغوانی
نفسی ز نی روان شد نفسی حیات جان شداثری نمود بادی پس از آب زندگانی
ز سماع نی کسی را خبری بود که یابدنظری ز مهرورزان اثری ز مهربانی
بگذار نیشکر را که به ذوق مینمایدنی بینوا ز شکر به نوا شکرفشانی
چو شدند گرم یاران منشین که آتش از نینه چنان گرفت در دل که نشاندش توانی
مدهید ای حریفان می عشق جز به ایشانکه به وقت خرقه بازی نکنند سرگرانی
نشوی خجل که لافی زنی از ولایت دلبه خیال رنگ و بویی ز وصال باز مانی
به سماع چون درآیی زخیال خویش بگذرنفسی مگر نظر را به جمال او رسانی
وگر آن نظر میسر نشود تو را همان بسکه کنند التفاتی به جواب لن ترانی
چو همام بیزبان شد ز بیان ذوق عاجزبشنو ز نی حکایت به زبان بی زبانی