شمارهٔ ۲۰۹
به جای هر سر مویی گرم بود جانیفدای خاک کف پای چون تو جانانی
ز جام خویش یکی جرعه در دهانم ریزمرا ز آن چه که خضر است و آب حیوانی
کسی که دیده بود نوبهار رویت رادگر به خاطر او نگذرد گلستانی
میان زلف سیاهت دلم همیگویدکه را بود به جهان در چنین شبستانی
مگر ز باغ بهشت آمدی که در دنییبر این جمال ندیدیم هیچ انسانی
دلم ز درد تو آسایشی همییابدکه در دهند نیابد ز هیچ درمانی
مگر که سبز شود کشت زار اومیدممراست هر نفس از آب دیده بارانی
نه همچو روی تو باشد گلی به فصل بهارنه چون همام به وصفت هزار دستانی