شمارهٔ ۲
با آن که برشکستی چون زلف خویش ما راگفتن ادب نباشد پیمانشکن نگارا
هستند پادشاهان پیش درت گدایانبنگر چه قدر باشد درویش بینوا را
از چشم من نهانی ای آب زندگانیوصلت مناسب آمد سیمرغ و کیمیا را
در چشم من فراقت نگذاشت روشناییای آفتاب تابان دریاب دیدهها را
زان لب سلام ما را نشنیدهام جوابیبیگانه میشماری یاران آشنا را
پیش رخ تو باید بر خاک سر نهادنشرط است سجده بردن آیینه خدا را
چشم تو ریخت خونم شرم آمدم که گویماز بهر نیم جانی با دوست ماجرا را
در زهد و پارسایی چندان عجب نباشدسرمست چشم خود بین رندان پارسا را
سوی همام بنگر باری به چشم احسانبا بنده التفاتی رسم است پادشا را