شمارهٔ ۱
چون سحر از بوی گل گشت معطر هوااز نفس یار ما داد نشانی صبا
نه چه سخن باشد این چیست صبا تا کنمنسبت بوی خوشش با نفس یار ما
کرد طلوع آفتاب یار درآمد ز خوابروی نگار مراست خسرو انجم گوا
جان چو شنید از صبا بوی سر زلف اوگفت روان میشود در پی آن آشنا
در صور آب و گل جان صفت دوست دیدعشق کهن تازه گشت گرم شد این ماجرا
جام رها کن در و چشمهٔ خورشید بینزاینه بگذر نگر عکس رخ یار را
گر نه زعکس رخش گل اثری یافتنگل زکجا وین همه مایه حسن از کجا
قبله هر ملتی هست به سوی دگربا رخ او فارغیم از همه قبلهها
تیر چو از چشم او بر دل عاشق رسیدگفت که زخم من است صید مرا خونبها
چشمش اگر میکند میل به سوی همامنیست مجال سخن عاشق و چون و چرا