گنج

شمارهٔ ۳

ما به دست یار دادیم اختیار خویش راحاصلی زین به ندانستیم کار خویش را
بر امید آن که روزی کار ما گیرد قرارسال‌ها کردیم ضایع روزگار خویش را
ریختی خون دلم شکرانه بر جان من استگر تو بر فتراک می‌بندی شکار خویش را
خاک پایت شد وجودم تا نیابی زحمتیمی‌نشانم ز آب چشم خود غبار خویش را
عکس روی چون نگار خود ببین در آینهتا بدانی قدرت صورت‌نگار خویش را
هست خاک آستانت سجده‌گاه اهل دلسجدۀ شکری بکن پروردگار خویش را
نیست خالی از خیال روی تو چشم همامباغبان بی گل نخواهد جویبار خویش را