گنج

شمارهٔ ۱۹۹

نه چنان مست و خرابم ز دو چشم ساقیکه مرا با دگری هست خیالی باقی
مستی از هستی من جز سر مویی نگذاشتوان قدر نیز نخواهم که بود ای ساقی
مست گشتیم و نخواهی تو که فانی گردیمزان که در آرزوی عربدۀ عشاقی
هر کجا پرتو حسنی‌ست ز رویت اثری‌ستآفتابی تو که منظور همه آفاقی
جان من از سر زلف تو نسیمی بشنیدعزم دارد که کند صحبت تن در باقی
خود نمایان اگر از عشق تو بویی یابندپیش شاهان نفروشند دگر زراقی
حیف باشد که بخوانند غزل‌های همامپیش خامی که ندارد خبر از مشتاقی