شمارهٔ ۱۹۸
در آرزوی تو گشتم به هر دیار بسیمرا ز روی تو هرگز نشان نداد کسی
وجود خاکی ما را به کوی دوست چه کارکه نیست لایق باغ بهشت خار و خسی
همیروم ز پی کاروان فقر مگربه گوش ما رسد از دور ناله جرسی
به آتشی که در این شب ز دور میبینمکجا رسم که به موسی نمیرسد قبسی
ندید منزل سیمرغ چشم شهبازانخیال بین که تمنا همیکند مگسی
به باد رفت سر سرکشان در این سوداهنوز در سر ما هست از این طلب هوسی
مگر که باد نسیمی بیارد از گلزارکه هست بلبل مسکین اسیر در قفسی
به جانم از نفس صبح میرسد بویتزعمر خویشتنم هست حاصل آن نفسی
در اشتیاق تو خواهد همام جان دادنکه عاشقانت از این درد مردهاند بسی