شمارهٔ ۱۹۱
خجسته زمانی و خوش روزگاریکه بازآید از در مرا چون تو یاری
ز رویت بهشتی شود مسکن مابه هر گوشهای بشکفد لالهزاری
به سرو روان تو گوید دو چشممکجا میروی از چنین جویباری
لبم را توقع بود پایبوسیکه را زهره باشد حدیث کناری
به هر مرغزاری رسیدم ندیدمگلی کان ز رویت بود یادگاری
به شکرانه جان را برافشانم آن دمدریغا به از جان ندارم نثاری
کسی را که باشد وصالت میسرزهی خوش حیاتی عجب کار و باری
مبارک زمینی که شهر تو باشدبه هر موسم آنجا بود نوبهاری
کجا یاد جنت کند مهربانیکه بر خاک کوی تو گیرد قراری
به امید روزی که روی تو بینمبه سر میبرم عمر در انتظاری
سگان را مجال است بر آستانتخوشا وقت ایشان مرا نیست باری
به اقبال وصل تو باشد که آردهمام از فراق تو جان با کناری