شمارهٔ ۱۹۲
معذورم اگر ورزم سودای چنین یاریای چشم ملامتگر بنگر به رخش باری
خامی که بدین صورت در کار نمیآیداو را نتوان گفتن جز صورت دیواری
گرد شکرت گردم کز وی مگسی رانمانصاف نمیدانم شیرینتر از این کاری
در عهد لبت شاید کز بهر شکر آیداز مصر بدین جانب هر روز خریداری
زان روز همیترسم کز خانه برون آییصد فتنه پدید آید بر هر سر بازاری
چشم تو همیریزد خون دل ما لیکندر شهر نمیگردد از بیم تو عیاری
در کوی تو یک ساعت از شب نتوان خفتنکز هر طرفی آید فریاد گرفتاری
زین عاشق سرگردان از کبر مگردان سرکز کالبد خاکی جان را نبود عاری
یک عشوه شیرین است امید همام از توچون یار خودت خوانم یک بار بگو آری