شمارهٔ ۱۷۶
وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: ی۷ بیت
میآمد و خلق شهر در پیوز شرم روان ز عارضش خوی
دزدیده به سوی من نظر کردکز دوست مباش بیخبر هی
در حال و ان یکاد برخواندهر کس که نظر فکند بر وی
خوبان جهان کمر ببستنددر خدمت سرو دوست چون نی
زاهد چو لبش بدید میگفتمن توبه نمیکنم از این می
هر جا که فتاد عکس رویشگلزار همی شکفت در پی
میرفت و همام در پی اوفریادکنان که هجر تا کی