شمارهٔ ۱۳۶
چون سر زلف تو برعارض زیبا دیدمروز نوروز و شب قدر به یکجا دیدم
در بهشت رخ تو بر طرف آب حیاتجان صاحبنظران را به تماشا دیدم
مه به روی تو چه ماند که به جای کلفشنقطهها بر رخت از عنبر سارا دیدم
گفت روی تو به خورشید که هرگز دیدیبهتر از خویش بگفتا که شما را دیدم
به سر زلف تو کردم نظر از هر مویشصد دل شیفته را سلسله بر پا دیدم
دل خود را ز میان همه میجستم بازبند آن شیفته بر جمله اعضا دیدم
گفتمش کار تو با سلسله چون است ای دلگفت کاین بند فتوح همه دلها دیدم
چون در آن زلف چو زنجیر بیابم راهیاز جهان آنچه مرا بود تمنا دیدم
سخن خال و لبت چون به زبان آوردمدهن خویش پر از عنبر و حلوا دیدم
لب لعلت قدم خواجه نمییارم گفتلایق خاک در مجلس اعلا دیدم
گر به سوی تو بود میل افاضل چه عجبجویها را همه آهنگ به دریا دیدم
از نعم گفتن تو سائل انعامت رادهن از خنده به شکل دهن لا دیدم