گنج

شمارهٔ ۱۳۲

من از دنیا و مافیها دل اندر نیکوان بستمعجب دارم که بشکیبم ز روی خوب تا هستم
مرا باید که در دستم بود زلف پری رویانچه باشد گر دهد یا نه مریدی بوسه بر دستم
خیال مهر ورزیدن نبود اندر سرم لیکنچوزلف پرشکن دیدم به رغبت توبه بشکستم
لب شیرین می‌گونت سخن می‌گفت بشنیدمز انفاس خوشت بویی هنوز از ذوق آن مستم
ز چشم اشکریز من روان شد چشمه‌ها حالیبه زیر سایه سروی چو بی روی تو بنشستم
مرا با هر سر مویت چو پیدا گشت پیوندیدگر با هیچ دلبندی سر مویی نپیوستم
ز شمع عارضت عکسی چو در چشم همام آمدز شمع آسمان دیدن دو چشم خویش در بستم