شمارهٔ ۱۲۵
ای سر زلف خوشت سلسله جنبان دلدل به لبت دادهام جان تو و جان دل
بر رخ زیبای خود زلف مشوش ببینتا بنماید تو را حال پریشان دل
دل چو گرفتار شد در شکن زلف تودر عقبش کرد جان میل به زندان دل
فارغم از دیگران مهر تو ورزم که هستمهر تو آرام جان درد تو درمان دل
دعوت کفرم کند موی تو هر ساعتیتازه کند هر نفس روی تو ایمان دل
زان لب همچون نبات منبع آب حیاتشد ز بیانت چکان چشمهٔ حیوان دل
دل چو ببوسد به جان نعل سمند تو راتارک گردون شود غاشیه گردان دل
هست حیات همام صحبت صاحبدلانوین سخنش گوهری ست آمده از کان دل