شمارهٔ ۱۲۳
وداع یار و دیارم چو بگذرد به خیالشود منازلم از آب دیده مالامال
ز سوز سینه من ساربان به فریاد استز بیم آن که رسد آتشش به بار و جمال
فراق را نفسی چون هزار سال بودببین که چون گذرد روز و هفته و مه و سال
مرا به خدمت یاران مهربان ایاممجال همنفسی داده بود در همه حال
خیالشان که نماید به ما کنون جز خوابپیامشان که رساند مگر نسیم شمال
میان آتش سوزنده ممکن است آرامولی در آتش هجران قرار و صبر محال
امید وعدهٔ دیدار میدهد ایامخوش است وعده او گر دهد زمانه مجال
دریغ باشد اگر تشنه جان کند تسلیممیان بادیه در اشتیاق آب زلال
همام با شب هجران و انتظار بسازمگر طلوع کند آفتاب روز وصال