شمارهٔ ۱۲۲
که می گوید که هست این صورت از گلهمه لطفی همه جانی همه دل
نه انسان گر ملک روی تو بیندشود حیران بر آن شکل و شمایل
سعادت باد رویت را در آن روزکه گردد آفتاب و ماه زایل
تماشا را به روز حشر رضوانبه استقبالت آید یک دو منزل
لب میگون و چشم نیم مستتکند تدبیر عاقل جمله باطل
مغان خورشید را زان میپرستندکه از حسن رخت هستند غافل
سر دیوانگی دارد خردمندمگر زلفت کشد در وی سلاسل
بجز افسانه حسنت نگویندحدیثی با نمک در هیچ محفل
همام از بندگی دارد توقعقبولی تا شود مقبول و مقبل