شمارهٔ ۱۱
چون لبت از مصر کی خیزد نباتکز نباتت میچکد آب حیات
دوستانت ز آب حیوان بینصیبتشنگان جان داده نزدیک فرات
صانع از روی تو شمعی برفروختدفع ظلمت را میان کاینات
پیش نقش رویت ایمان آورندبتپرستان زمین سومنات
بود در خوبان نظر کردن حرامحسنت آمد کرد محو سیئات
از کمند زلف جانآویز توجان ندارد هر که میجوید نجات
صبر فرمایی مرا در عاشقیچون نمایم بر سر آتش ثبات
گر کند چشمت به درویشان نظرمایه حسن تو را باشد زکات
زندگانی را ز سر گیرد همامگر به خاکش بگذری بعد از وفات