گنج

شمارهٔ ۸ - و له ایضا

مرا در موردستان گلستانی استکه گل چون روی او در گلستانی نیست
دلم بربود و جانم زنده گردداگر آید برم، کآرام جانی است
رخش باشد چو خورشید آشکاراولی از چشم نامحرم نهانی است
اگر طوطی سخن گوید ز شکربر گفتار او شیرین زبانی است
چو روی مه‌وَشَت گلزار خوبی استچو قد دلکشت سرو روانی است
بیا آخر زمانی در بر منکه ترک جان کنم کآخر زمانی است
برو حیدر به کوی عشقبازانبه ترک جان بگو چون دلسِتانی است