شمارهٔ ۷ - و له ایضا
مطرب بزن نوایی، ساقی بده شرابیاز تشنگی بمُردم بر آتشم زن آبی
تا من خیال رویت دیدم به خواب مستیاز حسرت خیالت راضی شدم به خوابی
گر سر ز پای اسبت از دست غم بتابمدر گردنم درافکن از زلف خود طنابی
از خال همچو دانه کام دلم برآورکز آب دیدگانم می گردد آسیابی
گر از درم برانی چون بندگان به خوارینگریزم از در تو هرگز به هیچ بابی
از لعل شکرینت، هر خنده ای و مصریوز زلف عنبرینت، هر حلقه ای و تابی
روزی به خنده گفتی: کام دلت برآرمدرویش مستحقم گر می کنی ثوابی
یک بوسه از لبانت بهر زکات خوبیصد ره سئوال کردم، یک ره بده جوابی
حیدر بسان مستان در بزم می پرستاناز خون خورد شرابی، وز دل کند کبابی