شمارهٔ ۷۵ - و له
آن بت که چشم مستش دلها همیربایدخواهم لبش ببوسم، خوش باشد ار برآید
یاقوت شکرینش در خوشاب پوشدگیسوی عنبرینش بر گل عبیر ساید
نقش و نگار رویش در کارگاه خوبیمانی اگر ببیند انگشتها بخاید
در دست انتظارش گر جان دهیم اولیدر پای نازنینش گر سر نهیم شاید
گفتا گرت بکشتم بازت حیات بخشمدیدیم هرچه آمد، بینیم هرچه آید
در قرن اگر برآید در آفتاب گردشاز مادر زمانه همچون تویی نزاید
از خون دل نشانها بر برگ و بار باشدروزی اگر گیاهی از خاک من برآید
گر فتح باب خواهی زین در مرو چو حیدرکو گر دری ببندد دیگر دری گشاید