شمارهٔ ۷۶ - و له ایضا
من آن معشوق میخواهم که یار مهربان است اوچه جای جان شیرینم که شیرینتر ز جان است او
کنم در دیدگان جایش ببازم سر ز سودایشبنازم پیش بالایش که چون سرو روان است او
ز رویش از قمر پرسم ز لعلش از شکر پرسمز کوهش از کمر پرسم که با وی در میان است او
اگر این لحظه جان من بخواهد خان و مان منفدا بادش روان من که آرام روان است او
چو بر پشت سمند آید چو شمشاد بلند آیدبه گیسو چون کمند آید به ابرو چون کمان است او
غلامش از دل و جانم مدامش مدح میخوانماز آنش بنده فرمانم که سلطان جهان است او
الا ای سرو نسرینبر، سمنبوی پریپیکر!بترس از نالهٔ حیدر که با آه و فغان است او