شمارهٔ ۶۱ - و له ایضا
از هر چه هست و بود، می خوشگوار بهوز می، به پیش من، لب شیرین یار به
باشد لطیف سیب سپاهان، ولی ازودیدم به چشم خویش زنخدان یار به
بر به به حسن اگر زنخ او زنخ زندچون سیب گردد از زنخش شرمسار، به
گفتم دلم دوا کن، بر آتشش نهادهیهات! کی شود دل سوزان ز نار به؟
هرگه که وصف گوهر دندان او کنمباشد حدیثم از گهر شاهوار به
چشم ملک ندید و نبیند به عمر خویشدر بوستان حسن از آن گل عذار به
حیدر! دمی مرو به تماشای نوبهارزآن رو که روی دلبرت از نوبهار، به!