گنج

شمارهٔ ۶۰ - فی البدیهه

نوروز و عید ماست که روی تو دیده‌ایموز شام غم به صبح سعادت رسیده‌ایم
ای نور دیده! چهرهٔ روشن به ما نمایکز بهر دیدن تو سراپای دیده‌ایم
از آرزوی روی و لب جان‌فزای توصد باز پشت دست به دندان گزیده‌ایم
بگذر دمی به ناز که دیبای روی زرداز احترام در قدمت گستریده‌ایم
از گنج وصل خویش ز بهر شفای دلتریاک ده که زهر دمادم چشیده‌ایم
از بهر پای اسب تو در دامن بصردردانه‌ها به خون جگر پروریده‌ایم
در زلف مشکبار تو چون حیدر ضعیفپیوسته‌ایم، وز همه عالم بریده‌ایم