گنج

شمارهٔ ۵۲ - و له ایضا

خیال دوست که در خواب می‌کند بازیدرون دیدهٔ پُرآب می‌کند بازی
در آفتاب، سر زلف عنبرافشانشچو هندویی ز سر تاب می‌کند بازی
ز طوطی خط او چون نبات بگدازماز آنکه با شکر ناب می‌کند بازی
به گرد چشمهٔ نوش و لب شکربارشبنفشه با گل سیراب می‌کند بازی
از آن زمان که پرید از برم کبوتر دلدر آن دو طرّهٔ پرتاب می‌کند بازی
بیا و بر رخ همچون زرم تماشا کنکه آب دیده چو سیماب می‌کند بازی
ز نازکی تن چو قاقمش به رنج آیداگرچه بر سر سنجاب می‌کند بازی
تنم که غرقهٔ دریای اشک خونین شدچو ماهی است که در آب می‌کند بازی
درون خانهٔ دلبر نمی‌رود حیدرچو حلقه بر در ازین باب می‌کند بازی