شمارهٔ ۵ - و له ایضا
ملک ملک ملاحت، شه خوبان خطا!ریختی خون دل سوخته، بی جرم و خطا
گفتم از ملک ملک شاد شوم، عقلم گفتبه سراپردهٔ سلطان نرسد دست گدا
گرد کوهت چه عجب گر چو کمر می گردمکز چه باشد تن و اندام تو در بند قبا
سینه از فرقت معشوقه کنم چون آتشدیده از حسرت دردانه کنم چون دریا
از قفا گرچه رقیب تو قفا خواهد زدبا وجود رخ خوبت نخورم غم ز قفا
سرفرازی کنم ار دور سپهر اندازددامن وصل تو در دست من بی سر و پا
صد هزاران دل سودازده در خاک افتداگر آشفته شود زلف تو از باد صبا
از هوای رخ چون آتش و آب خط تومی رود خاک من سوخته بر باد هوا
تا مخالف شدی ای جان جهان با عشاقسوختی جان و دل حیدر بی برگ و نوا