شمارهٔ ۴ - و له ایضا
سرو آزاد که در باغ نشانند او رابندهٔ قامت رعنای تو خوانند او را
آن جهاندار جهان نام جهان از بر منبه جهانی ز کف من بجهانند او را
ندهندش به همه ملک جهان یک سر مویبه همه ملک جهان گر بستانند او را
یا درآرند نگارین به سلامت بر منیا سلام من مسکین برسانند او را
خواست تا پیش من آید نفسی از در غیبچون درآید که همه کس نگرانند او را
خوانم الحمد و به اخلاص به رویش بدممگر به نزدیک من سوخته خوانند او را
حیدر از کوی وصال تو به جایی نرودگر به شمشیر فراق تو برانند او را