شمارهٔ ۴۹ - و له ایضا
به حسرت از قفس سینه مرغ جان برودچو از برابرم آن یار دلستان برود
به یکدم از سپر نه سپهر درگذرددمی که ناوک آه من از کمان برود
بیا بیا و دمی در کنار من بنشینکه گر دمی بنشینی غم از میان برود
شود چو زلف سیاه تو دیده ها تاریکچو نور روی تو از چشم عاشقان برود
به باغ اگر گل رخسار خویش عرضه دهیز رشک، رنگ ز رخسار ارغوان برود
هر آن کسی که بهشت رخ تو می طلبدبه جستجوی تو خواهد که از جهان برود
به مصر کوی تو گشتم مقیم و گفت رقیبعجب بود ز مگس کز شکرستان برود
به مصلحت نفسی پیش عاشقان بنشینکه گر کناره کنی خون درین میان برود
رقیب گفت که حیدر برو ز پیش رخشچگونه بلبل بیدل ز گلستان برود؟