شمارهٔ ۴۷ - و له ایضا
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون استببین که در طلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو، بی چشم مست میگونتز جام غم می لعلی که می خورم خون است
ز مشرق سر کوی، آفتاب طلعت تواگر طلوع کند طالعم همایون است
حکایت لب شیرین کلام فرهاد استشکنج طرهٔ لیلی مقام مجنون است
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی استسخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی!که رنج خاطرم از جور دور گردون است
از آن نفس که ز چنگم برفت رود عزیزکنار دیدهٔ من همچو رود جیحون است
چگونه شاد شود اندرون غمگینمبه اختیار که از اختیار بیرون است
ز بیخودی طلب یار میکند حیدرچو مفلسی که طلبکار گنج قارون است