گنج

شمارهٔ ۴۵ - و له ایضا

بیا که مردمک دیده غرقه در آب استببین که اشک روانم به رنگ عناب است
به یاد یار گل اندام، خار همچو سنانبه زیر پهلوی مجروح من چو سنجاب است
ز حال دیده ی بی خواب من چه غم داردستمگری که ز جام غرور در خواب است
ز گریه مردم دریانشین دیده ی منبه حسرت گهری در میان غرقاب است
رخ منور دلبر به زیر سایه ی زلفچنان که در شب تاریک نور مهتاب است
ز خط یار بپرهیز از آنکه خون ریز استبه زلف دوست میاویز از آنکه در تاب است
به کنج مسجد جامع، خوشا نماز کسیکه طاق ابروی یارش به جای محراب است
سرش به سرکشی و سلطنت فرونایدهر آن کسی که چو حیدر غلام اصحاب است